حكيم زجاجى
515
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سپاه عجم را به هم برشكست * در آن بوم و برزن « 1 » برآورد دست به طفلى ورا برده بودند اسير * جوانى سرافراز شد بىنظير 5 بر هرثمه نامور بنده بود * به جود و هنر خاطر آگنده بود ورا پور اعين نكو داشتى * زمان تا زمانش برافراشتى چو لشكر بدان نامبرده سپرد * به ميرى ورا هرثمه نام برد به نزد حسن شد سرافراز گشت * چو از خدمت « 2 » هرثمه بازگشت حسن پيشتر زآن نبد جز دبير * در ايندم كه شد نامبردار مير 10 دبيرانه ( ؟ ) صوفى همى كرد مرد * به درگاه « 3 » مأمون يكى نامه كرد كه اينجا سپاه است بس بىشمار « 4 » * از آن بيشتر مىنمايد به كار فرستاد مأمون به نزدش جواب * كه با لشكر آن كن كه دانى صواب تو ميرى و لشكر به فرمان توست * سرگردنان زير پيمان توست كسى را كه دانى بر خود بدار * مكن جز به راى و به تدبير كار 15 حسن دفتر آن سواران بخواست * كسى را نيفزود ليكن [ بكاست ] فراوان سران را بيفكند نام * ز دفتر برون مهتر خويشكام سرى زآن سواران فرخنده بود * كه نامش ز دفتر بيفكنده بود سوى كوفه شد بوسرايا چو باد * بد [ ى ] آن سرافراز با دين و داد كه بود از نژاد حسين على * به دو ابن منصور گفت آن [ ولى ] 20 كه منشين [ تو ] در خانه بيرون خرام * كه اكنون تويى در زمانه امام ورا برد بيرون به مردى و زور * چو يارى دهش بود [ كيوان و هور ] . . . جعفر يكى مير بود * كه در كوفه با راى و تدبير بود ورا كرد از كوفه بيرون چو باد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد به تاريخ تازى نه آنِ عجم * يكى سال بود از دو صد سال كم 25 كه كردند بيعت طبا « 5 » را سران * ورا مير خواندند نامآوران
--> ( 1 ) زندان ( 2 ) خلعت ( 3 ) بدركار ( 4 ) بىمار ( 5 ) نادران